يه روز وقتي بچه بودم با آدميزادي آشنا شدم. نميگم پريزاد چون آدم ميتونه فراتر از پري باشه.
آره. واقعاً هم فراتر بود. لب خندون و دل پاكش رو با همون چشماي بچگيام ديدم. وه چه لطافتي بود توي نگاه حاج ايرج. بچه بودم اما ميدونستم روحش بزرگه مثل يم و گرفتاره توي اين دنياي غم.
سر و كارش با قيچي و پارچه بود. درآمدش هر چه كه بود؛ بخيل نبود. توي مغازهي كوچيك و تاريكش، نور ميپاشيدن؛ پريها.
ولي حالا هر چي ميگردم حاج ايرج رو پيدا نميكنم. چرا، تنش هست؛ اما روحش.
چه سعادتي داره مرگ راحت. چه سعادتي داره كه با قيچي و پارچهاي كه توي اين دنيا داري؛ تنپوش آخرتت رو بدوزي.
حاج ايرج بيژني تنپوش آخرتش رو دوخت. روحش بزرگتر از اون بود كه توي اين قالب دنيايي جا بشه.
مرگ چه شيرين است؛ براي روحي بدين عظمت. و چه سعادتمند بود؛ خياط پير باصفايمان ...

+ نويسنده سيد محمد جواد طاهري در بابل
|